تبليغاتX
قلب شکسته

....

اگه عشق واقعی خودتون رو پیدا کنین چقدر میتونین منتظرش بمونین که اونم عشق شما بشه؟!


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


واسه تو غریبه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمهای کورم به راحت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی

 که غرورو تو چشمهات شکستم هنوزم زمستون بیادت بهاره تو قلبم کسی جز تو جایی نداره صدای دلم

 ساز ناسازگاره سکوتم بجز تو صدایی نداره تو خوابو خیالم  همش فکرم اینه که دستاتو بازم تو دستام

ببینم ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمهای کورم به راهت بشینم


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


خودتون بگین

به نظر شما رنگ عشق چه رنگی میتونه باشه...؟


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت


من... تو

من ... من با یه دنیا خاطره

تو... تو به من گفتی برو

من... من چه جوری جدا شم از تو

من... من میخوام از دنیا برم

تو.... تو میگی تنهایی برو

من... من میمیرم جدا شم از تو

من... من بادلی خون از غم تو

چی میشه بمونی بامن

نگو شک میکنم از تو

من...من با خودم میگم دل تو

چرا بد میکنه با من

باشه دل میکنم از تو

رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو

تو ستارم رو سوزوندی اخرش گفتی برو

آی دلت بسوزه بی رحم تو اسیر دلتی

کاش میدونستی عزیزم اون ستاره خودتی

تو سوزوندی خودتو با خودت منم سوزوندی

کاشکی دل نداشتی و جاش تویه قلب من میموندی


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت


امتحان

کاش امتحان نمیکردم

به من میگفت آنقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر میمیرم... باور نمیکردم ...فقط

واسه یه امتحان ساده

به او گفتم بمیر ...

اکنون سالهاست که در تنهایی پژمرده ام...


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام دوست عزیز امروز میخوام جوابت رو بدم

من نا امید نیستم تا خدا رو دارم شاید قسمت من این بود ناراحت نیستم شکایتی

هم ندارم شاید

بعضی وقتها احساس نا امیدی کنم اما باز به خودم میگم من خدا رو دارم واسه چی

نا امید بشم

باید به دوست عزیزم بگم که من غم  رو چشیدم وخیلی ها هم مثل من این غم رو

چشیدن

 این غم زیاد میشه شادی کم واقعا" قدیمیها درست میگفتن که وقتی شادی آروم

بخند تا غم از خواب

بیدار نشه

از نظر شما هم ممنونم از این به بعد سعی میکنم شعرهایه شاد رو هم تو وب بزارم

بازم اگه وب اشکالی داشت بگین ممنون میشم

راجع به این که عشقم چرا منو ول کرد رو باید از خودش بپرسی من دوستش داشتم

 اگه کفر نگم اندازه

خدا ولی....


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


زندگی

چشمهایه من میل به گریه داره میخواد بباره

 

دل نمیدونی که چه حالی داره چه حالی داره

 

غصه بجز گریه دوا نداره خدا نداره

 

زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام...

 

گوشه زندون غم دست وپا بسته ام...

 

هرچی تو دنیا غم مال منه

 

روزی هزار بار دل من میشکنه

 

دل دیگه اون طاقتارو  نداره خدا نداره

 

پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره

 

غصه بجز گریه دوا نداره خدا نداره

 

زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام...

 

گوشه زندون غم دست وپا بسته ام...


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


هنوز

هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی

 

 به خاطر تو میرم میخوام اینو بدونی

 

باز چرا خیس چشمات باز چرا غصه داری

 

هیچی نگو میدونم  دیگه دوستم نداری

 

من که گذشتم از عشق به خاطر دل تو

 

هر کاری گفتی کردم که حل شه مشکل تو

 

من که به خاطر تو از خودتم گذشتم

 

 این شده حال و روزم این شده سر گذشتم


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


دل من

غصه نخور ای دل بیکسم                    گریه نکن گلم همه کسم

 

رسم دنیا بی وفاییه                   دلکم... دلکم... دلکم

 

دل من بغضتو بشکن               غریبگی نکن با من

 

ببار مثل ابر بهار دل من            اونی که تو رو شکسته

 

خدا جوابش رو میده               ببار مثل ابر بهار دلکم


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت


فریب

درون کوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد ......

 

صداي تو که ميگفتي .....

 

به جز تو دل نميبندم ....

 

فريب وعده هايت را ندانستم ...

 

ولي اکنون ..

 

به ياد وعده هاي تو ميان گريه ميخندم  ....

 

برو ديگر که دل از غم رها کردم ...

 

خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نميگردم ... بر نميگردم ..

 

تو بودي آسمان من ...

 

غمت همسايه قلبم  ...

 

ولي خورشيد چشم تو ...

به باغ ديگري سر زد ..

 

قسم بر سوز پنهانم ....

 

تو را ديگر نميخواهم ....

 

که از باغ دو چشم تو ..

پرستوي دلم پر زد ..

 

برو ديگر که دل از غم رها کردم ...

 

خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نميگردم ... بر نميگردم ..

 

در آن غمگين غروبِ سرد ....

 

تو از شهرم سفر کردي ...

 

نگاهم در افق ها ماند....

 


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت


جواب

تو این پست میخوام جواب دوستمون رو که گفته بود اگه دنیا واسه یه شب ماله خودت بود چکار میکردی رو بدم:

 

خوب اگه دنیا واسه یه شب ماله من بود اولین کاری که میکردم یه جایه بلند و ساکت رو پیدا میکردم و

مینشستم و واسه عاشقا دعا میکردم که یه هیچ وقت عاشق نشن یا اگر هم عاشق شدن تا آخرش

عاشق بمونن بعد مینشستم به خودم و عشقی که از دست دام فکر میکردم و براش دعا میکردم که هر

جا که هست خوشبخت باشه و بعد یه دل سیر گریه میکردم به اندازه تمام دلتنگیهام و به خدا شکایت

میکردم که چرا عشق رو آفرید شاید عشق نعمت بزرگ خداوند باشه اما جدایی چی چرا جدایی رو

افریدشاید دیگه دم دمایه صبح باشه اشکهایه رو گونه هامو پاک میکنم واز اون بالا که هستم داد میزنم

 

خدایا عاشقم گردان به آن شرطی که معشوقم تو باشی


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت


یه سوال

اگه دنیا واسه یه شب مال شما عاشقا بود چکار میکردین؟...


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


قلب شکسته

نشسته بودم روی زمين و داشتم يه تيکه هايي رو از رو زمين

 

جمع مي کردم ...

 

بهم گفت : کمک مي خواي؟

 

گفتم : نه

 

گفت: خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم

 

گفتم : نه ، خودم جمع مي کنم

 

گفت : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص

 

نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کردم و گفتم : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که

 

 

شکسته . خودم بايد جمعش کنم !

 

 

بعدش گفتم : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري

 

 

بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل

 

پاک

 

و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي

 

 

ندازنش زمين و مي شکوننش ...

 

ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش(الله) اون

 

 

دل داري خوب بلد و فقط از اون کمک می خوام

 

 

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني

 

 

خودش گفته قلبهاي شکسته رو 

 

خيلي دوست داره

 

اینو گفتم و تيکه هاي شکسته رو جمع کردم و يواش يواش

 

 

ازش دور شدم ..

 

و من توي اين فکرم که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم ...

 

به هم گفت: چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!!

 

انگاري فهميد که  تو دلم چي می گذره .

 

برگشتم و گفتم : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم...

 

اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم !!! 

 

اینوگفتم و اين بار رفتم سمت دريا . تنها یار من دریای پاک است

 

وزلال که خودم را به ان سپرده ام و از خدای خود کمک 

می خواهم

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


گل و خورشید...

 

يه گل بود و يه خورشيد هميشه با همديگه

 گل به خورشيد نياز داشت

خورشيده گل و دوست داشت

هر روز صبح گل سرخ به عشق اون پا مي شد

تا كه فقط بشينه قشنگيشو ببينه

خورشيدم از اون بالا هي گله رو مي پاييد

تا يه وقت كسي نياد گله اونو بچينه

يا چشمي زير زيركي روي اونو ببينه

اما يه روز يه باره يه ابر سياه اومد

خورشيد و از گل گرفت ساقه هاشو تبر زد

گل هر روز پژمرده شد

نور خورشيده كم شد

گلبرگ هاي گل مي ريخت

خورشيده اشك خون ريخت

ابر سياه نامرد نذاشت ديگه دوباره

چشم گل حتي يه بار به خورشيدش بباله

اما خانوم خورشيده با اين شرايط خو كرد

زندگي شو ورق زد

ديگه از گل دم نزد

گل سرخ پرپر شد و

خورشيد بازم دوباره به خوشگليش مي نازيد

مويي به باد مي داد و بين ابرا مي تازيد

از اين به بعد اون گله

فقط با عشق نوري

كه از خورشيد تو ذهنش مونده بود يادگاري

زنده بود و جون نداد

ولي قلبآ مرد و رفت

چيزي نموند باقي

قصه گل و خورشيد قصه عشق من بود

كه منو تنها گذاشت

تو سرنوشت جا گذاشت ...

 


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


روز موعود فرا رسید

خدایا صدای من را میشنوی منی که از عشقی که تو آن را آفریدی بجز غم و

 

اندوه چیزی حاصلم نشد دشت پر از گل بودم  و بعد کویری خشک شدم که

 

فقط تنها گل عشق من تو این کویر سینه بدون اینکه از بی آبی شکایتی

 

کنه با من میساخت خداوندا چرا عشق را افریدی و از آن جانسوز تر

 

جدای را آفریدی آیا هرشب صدای نالهای قلبهای پاره پاره عرش تو را

 

نمیلرزاند آن ناله ها ناله های قلب پاره پاره من و خیلی ها مثل من هستن

 

وقتی فرشته هات این ناله هارو میشنون گریه میکنن اشکاشون از آسمون

 

میریزه زمین مردم فکر میکنن بارونه اما نه گریه فرشته هاست یکی از اون

 

ناله ها ناله هایی منه که در فراق یارم میکشم یارم کسی بود که از وجود

 

متروک من و او ما ساخت مایی که عمرش کوتاه بود اما یادش مانند خنجری

 

از روزگاران گذشته بر قلب تبدارم میزند و هر شب و روز شراره بر جانم میزند

 

ومرامیسوزاند که چرا عاشق شدم یارم وقتیکه تو کویر سینه ام میخشکید

 

 یه قطره اشک از شهرچشمهاش جاری بود اون اشک رو ازش گرفتم آخه

 

یادگاری آخره یارم بودوقتی که رفت  یه قلب عاشق تو سینه به تکاپو افتاد

 

 تند تر زد زخم دار ترشد زخمش کهنه شد و فقط تو این مدت غم مرحم

 

میزاشت رو این قلب عاشق و اون رو دلداری میداد غم رو خوب فهمیدمش

 

 سینه سوخته بود به من میگفت من غمم غم خیلی ها. بعضیها منو به

 

عنوان یه درد میشناسن اما من هر لحظه به یاد اونا هستم و وقتی تنها

 

میشن منو دارن داشتم گوش میکردم که یه دفعه یادم افتاد که گفته بودن

 

خدا همیشه و هم جا باماست یاد غم افتادم و پیش خودم گفتم نکنه که غم

 

خدا باشه خداوندا مرا به سوی خود ببر دیگر طاقت ندارم که بی یارم در این

 

 دنیابمانم...

 

یارم یار پر دردم درت هایم را برایت گفتم بشنو اکنون این سکوت تلخم را

 

و آنگاه خداوند به احترام مرگ زندگي چشمان مرا سياه پوش كرد

 

و فقط غم در این میان مشکی پوش شد...

 

راستی که پر زدن به سوی یار چه زیباست چه در این دنیا چه در دیار عشق ...

 


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

میخوام یه مطلبی رو که خودم گفتم واستون بزارم البته روز دوشنبه شاید بگین چرا

دوشنبه

آخه اون روز برای من یه اتفاق خوب قرار بیفته قراره یه معشوق دل عاشقش رو شاد

 کنه ولی اگه نظر

ندین آخر نامردیه خودم مطلب رو گفتم به هر کی هم که میشناسین خبر بدین این

 روزا خیلی خوشحالم

خدا منو دوست داره منم تو رو دوست دارم فریاد میزنم اگه این نوشته رو میخونی

بدون  دوستت دارم

 

 دلم زیبا ترین دلهاست امروز******* درون این دلم غوغاست امروز

 دلم را در طبق بنهاده بودم******** دهم آن را به دست یار امروز


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


خودتون بگین

يه دختر كوري تو اين دنياي نامردزندگي ميكرد.اين دختره يه

 

دوست پسري داشت كه عاشق اون بود. دختره هميشه ميگفت :

 

اگه من چشامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم . يه

 

 روز يكي پيداشد كه به اون دختره چشماشو بده. وقتي كه دختره

 

 بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره .بهش گفت من ديگه تورو

 

 نمي خوام برو . پسره با ناراحتي رفت . و يه لبخند تلخ بهش زد

 

 و گفت :

 

 

                    مراقب چشمهاي من باش


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


گریه

 

دیشب به معنای شکا یت گریه کرد م  

شب بود و من هم تابغایت گریه کردم 

دیشب نمی دانم چرا بیگانه بودم 

ازدست دل تا بی نهایت گریه کردم 

مانند شمعی مملوازتنهائی خود 

ای بی مها با در خفا یت گریه کردم 

آنگه که سر بر دامن زا نو نهادم 

ای بی مروت 

من برایت گریه کردم 

من از تبارآشنایان تو بودم ٬ نا آشنا 

من از جفایت گریه کردم 

دلداده ای اینقدر سنگین دل ندیدم 

سنگین دلا پیش خدایت گریه کردم 

دریا خجالت می کشد ازاشکهایم 

آری به مقدارکفایت گریه کرد م

دا نم که چشمی نیست 

ا شکم را ببیند ا ی د ل فقط 

محض شکایت گریه کردم ....


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


گلایه

 

چه تاجی زدی بر سرم  زندگی

 

 به غیر از مصیبت به جز بندگی

یه روزم اگه دل به شادی گذشت

به شادی که با نامرادی گذشت

ندیدم بهاری محبت سیاهی

دلم غرق خون شد

عجب روزگاری عجب روزگاری

نه یک خنده بر لب نه اسودن ازتب

نه چشمم به در منتظر مونده یک شب

ندیدم بهاری محبت سیاهی

دلم غرق خون شد

عجب روزگاری عجب روزگاری

ای زندگی دلگیرم از تو غم هات منو دیونه کرده

هر چی غم ودرد تودنیا یک جا تو قلبم لونه کرده

دیدی که هیچ کی پناهم نبود هیچ وقت کسی چشم به راهم نبود

حتی کسی با دل خسته ام در زندگی تکیه گاهم نبود

ندیدم بهاری محبت سیاهی

دلم غرق خون شد

عجب روزگاری عجب روزگاری

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


نمیدانم

 

نميدانم كجا بودم ، شايد مثل هميشه غرق در درياي اوهام و شايد روحي سرگردان در دشت خاطرات ديروز … نميدانم چه مي كردم ، شايد ميگريستم بدون اينكه سر بر شانه هايت داشته باشم و شايد باز هم مثل ديوانگان از رفتنت فرياد ميكردم … لحظه رفتنت را خوب بياد دارم ، لحظه اي كه تو پرواز كردي و اوج گرفتي و من دلم مرداب شد ، لحظه اي كه من چون عذا داري سياه پوش بر گور عشقم ميگريستم ، بياد دارم شكوه هايم و اشكهايم را … اي عزيزترين زندگيم چرا نا گاه اين چنين شدي و آتش عشقم را به خاكستري سرد بدل كردي ... مگر نگفتي ميماني تا قيامت ؟!! تا قيامت راه بسيار است و من تنها ، مگر نگفتي نميگذاري لحظه اي تنها بمانم و تا آخر راه در كنارم ميماني ؟... پس كجا رفتي ؟ من تنهايم ...

از سياهي اين شبهاي بي پايان ميترسم ! تنهايم نگذار …

ناگاه گرمي دستاني را بر شانه هايم حس كردم ، ميترسيدم نگاهت كنم ، مبادا رويا باشي ‌، ميترسيدم لمست كنم ، مبادا طلسم باشي و نابود شوي ، ميترسيدم بوسه بر دستانت بزنم ، مبادا آتش عشقم وجود شرمنده زمستانيت را آب كند ، حتي ميترسيدم مثل آوازهاي كودكي ام زمزمه ات كنم ، لرزشي مبهم بر وجودم چيره گشت ، گويي حتي قلبم ميلرزيد ، آرام آرام چشم گشودم ، به آرامي سالهايي كه در كنارت عاشقانه مانده بودم و ناگاه پرتوهاي آفتاب را كه گويي دست نوازش پروردگارم بود بر شانه هايم حس كردم ، اشكي بر گونه ام لغزيد ، چشمان خواب آلودم باز شد و بي اختيار بر جمله اي افتاد كه بالاي سرم بود :

بهارم رفت

عــــشقم مرد

يـــــارم رفت

و باز يافتم كه زنده ام اما بدون تو …


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


محاکمه عشق

 

جلسه محاكمه عشق  بود

و قاضي عقل ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي ،

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


واسه تو

قشنگه ناز كوچولو رفتي ،  خونم شده ويرون .........

 

 

دلم از بي كسي خونه نميتونه كه بخونه *  حرف هاي نگفته مونده ولي دل بايد بدونه

 

 

اون كه رفته ديگه رفته نمي خواد ديگه بمونه * نميخوام كه بازبيايي اون چشمهاتو ببينم

 

 

خاطراتت بازجون بگيرن بازدوباره من بميرم * نميخوام كه بيايي توي تاريكي من بسوزي

 

 

آخه حيف توعزيزم كه با من،با من بموني  * عزيزم سرت سلامت هرجا رفتي هرجاه

ستي

 

بروكه دنيا دو روزه قلب توهيچ وقت نسوزه *  نازنيني نخوندم كه تورا گریونببينم

 

 

الهي برات بميرم اشك تو هيچ وقت نبينم   * عزيزم اينو ميخونم كه دلم آروم بگيره

 

 

آخه تفلكي ميسوزه،تفلكي بي توميسوزه  *  نگوسرنوشت نوشته سهم من ازتوهمين بود

 

 

عزيزم غمت نباشه برو كه روبه رو دوره *  برو ما تنها ميشيم واسه عشقت ميميريم

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


لالایی

لالا لالا همه در خواب نازن                  دیگه چیزی ندارن تا ببازن

بخواب آروم نه اینکه وقته خوابه            بخواب ای گل که بیداری عذابه

نترس از دست بی قانون فردا              بخواب جونم که قانون داره دنیا

بخواب آروم گل گلدون خونه                که بیرون تا بخوای نا مهربونه

لالا لالا که قلبم زیرو رو شد               که دست عاشقم پیش تو رو شد

که بازم این دلم دیوونگی کرد              که این دیوونه با عشق زندگی کرد

بخواب ای گل الهی در نمونی            نگیره بغضت از نا مهربونی

بخواب جونم که در ها رو ببندم           نخوای از من که با گریه بخندم

بخواب آروم که خورشیدم آرومه          اونم باید بره چیزی بپوشه

اونم طاقت نداره توی سرما               اونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا قریب اندر قریبا                 همه از بی نیازی بی نصیبن


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت


با تو

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  ليلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی

پس به نام لیلی و مجنون

اولین شاگردان

مدرسه

عشق


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


کجایین

سلام با معرفتا چرا یه سر نمیزنین من که نمیتونم همتون رو خبر کنم یه

سر کوچولو بزنین خودتون

میبینین دیگه  شکر خدا خسیس هم شدین دیگه نظر نمیدین نترسین نظر

دادن که سهمیه بندی نشده


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت


دله من

دله من دست بردار دیگه بسته انتظار

 

دیگه هی اسمش رو تو بیاده من نیار

 

اون دیگه نمیاد عمرت رو هدر نکن

 

 دله من دله من منو در بدر نکن

 

دله من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمیاد

 

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

 

اون وقت میبینی که اونه که دیگه حتی تورو نمیخواد

 

دله من اینجوری آخه تنها میمیونی

 

دله من غمه تو واسه من خیلی تلخه

 

میدونم تنهایی آخه تنهایی سخته

 

دله من اگه ما عشق رو از سر نگیریم

 

یه روزی منو تو هر دو تنها میمیریم

 

دله من.... اون دیگه نمیاد

 

بهتره تنها بشینیم باز من و تو


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


عاشق ترین

خواستم بگويم دوستت دارم

 

اشك سرازير شد

خواستم بگويم مي خواهمت

دلم تپيد

 

حرف دلم را كلمات

 

قدرت ابراز نداشت

 

ماندم ماندم ماندم

 

پي كلمات گشتم

 

دايره المعارف تمام شد

 

اما

حرف دلم پر پرواز نداشت

 

ناگهان صدايي گفت

 

         برایه تو عاشق ترین عاشق دنیام

 


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت


دیگر بر نمیگردم

درون کوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد ......

 

صداي تو که ميگفتي .....

 

به جز تو دل نميبندم ....

 

فريب وعده هايت را ندانستم ...

 

ولي اکنون ..

 

به ياد وعده هاي تو ميان گريه ميخندم  ....

 

برو ديگر که دل از غم رها کردم ...

 

خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نميگردم ... بر نميگردم ..

 

تو بودي آسمان من ...

 

غمت همسايه قلبم  ...

 

ولي خورشيد چشم تو ...

به باغ ديگري سر زد ..

 

قسم بر سوز پنهانم ....

 

تو را ديگر نميخواهم ....

 

که از باغ دو چشم تو ..

پرستوي دلم پر زد ..

 

برو ديگر که دل از غم رها کردم ...

 

خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نميگردم ... بر نميگردم ..

 

در آن غمگين غروبِ سرد ....

 

تو از شهرم سفر کردي ...

 

نگاهم در افق ها ماند....

 


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

د: داشتن تو برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه ای که مرا به آغوش گرمت مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی فانوسم شدی زمانی که از خدا تکه ای نور طلب کردم

ت: تپش های قلبم در گرو حضور توست که در رگهای زندگیم جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

م: معنی دوست داشتن یعنی این......................

 

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت


در آغوشم بگیر

 

در آغوشم بگیر

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting